بازگشت به بلاگ دوست داشتنی
-
تاریخ: 1398/4/13 ساعت: 16:42
می دانم که خیلی وقت است که در وبلاگم هیچ چیزی ننوشته ام. حتی لحظه ی اول رمز ورودم هم در خاطرم نبود. اما باورم نشد که آخرین مطلب برمی گردد به تیر نود و ششوای خدای من... تیر نود و شش. آن روزها عجب روزها
صراط مستقیم
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 21:21
بسم الله صراط از ریشهی «صرط» به معنی بلعیدن است. صراط یعنی آن چه که انسان را میبلعد و انحراف از آن بسیار سخت است. شیطان ابتدای صراط مستقیم نشسته است و وسوسه میکند تا کسی وارد صراط حق نشود. چون اگر وارد شد شیطان در او راه ندارد. حالا چه کسانی وارد صراط مستقیم شدهاند؟ آنان که خداوند به ایشان نعم
روزگار
-
تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 18:56
بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر بار دگر روزگار چون شکر آید... حافظ
خانه داری
-
تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 18:56
بسم الله به یک باره با فارغ التحصیلی شرایط زندگی ام تغیر کرده است. پس از انرژی زیادی که برای پروژه ی کارشناسی گذاشتم و دفاعی که کردم و مسایلی که اخیرا پیش آمد و دوران بسیار سختی که بحمدلله سپری شد واقعا نتوانسته ام زندگی مدیریت شده با شرایط جدید را شروع کنم. خانه داری نه به معنی اشپزی و جارو و دستما...
زندگی
-
تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 9:42
بسم الله الرحمن الرحیم خداوند در سورهی فجر میفرماید: «و جای ء یومئذ بجهنم یؤمئذ یتذکر الانسان و انی له الذکری* یقول یا لیتنی قدمت لحیاتی*» جهنم را می آورند و انسان تازه همه چیز را به یاد می آورد و می گوید کاش برای «زندگی»م چیزی فرستاده بودم. میبینی؟ آدمیزاد تازه به آنجا که میرسد میگوید زندگی. نمیگوی...
عاقبت
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 22:12
عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو خوب و بد می گذرد وای به حال من و تو پ.ن: حسین ارباب... منو دریاب...
گفت ای گروه هر که ندارد هوای ما ...
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 4:14
گفت: ای گروه هر که ندارد هوای ما سر گیرد و برون رود از کربلای ما ناداده تن به خواری و ناکرده ترک سر نتوان نهاد پای به خلوتxadسرای ما تا دست و رو نشست به خون می نیافت کس راه طواف بر حرم کبریای ما این عرصه نیست جلوه گه روبه و گراز شیرافکن است بادیه ی ابتلای ما همxadراز بزم ما نبوَد طالبان جاه بیگانه ب...
ببخش
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 0:16
بعضی ها را فقط در این شب ها... سحر که بلند شدی و یک دل سیر گریه هایت را که کردی باید ببخشی... بخشیدن گاهی آسان تر از نبخشیدن است نگذار رمضان بگذرد. غل و زنجیر را از شیطان ها باز می کنند و کارها به این سادگی نیست... + حاج آقا مجتبی می گفتند این شبها به خدا بگویید خدایا من همه را یک جا بخشیدم و اگر تو...
باید به هیچ چیزی فکر نکنم...
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 0:16
باید بعد از این همه دلهره و استرس دلم را بردارم ببرم توی دامنه ی یک کوه بلند و به هیچ چیزی فکر نکنم یادم باشد فقط یک قرآن کوچک با خودم بردارم باز کنم به نیت دلم و از ته دلم خوشحال باشم که همه چیز خوب تمام شد و به هیچ چیزی فکر نکنم باید حتما برای خودم یک سجاده ببرم تا کمکم کند ... که به هیچ چیزی فکر ...
یا علی بن موسی الرضا
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 0:16
دیروز یکی زنگ زده که امتیاز مصاحبه ی طرح مطالعات زنان را آورده ای... بلند شو جمع کن وسایلت را و برو... امروز صبح زنگ زده که حالا حتما که سفر مشهد را می روید؟ مشهد؟؟!!!!! بله مشهد. طرح مطالعات زنان. مگر تهران نبود؟ نخیر خانوم. مشهد. امشب ساعت 8 حرکت. می روید که؟ حالا هزینه اش چقدر است؟ (انگار که ارزش...
مرد زندگی
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 0:16
میان این همه نامرد به ظاهر مرد، تو اما مردی... بیا به زندگیم و مرد زندگیم باش قول می دهم زن زندگیت باشم... گرچه دیگر من و تویی مطرح نیست. زندگی تو زندگی من است و زندگی من زندگی تو بیا تا سفری را شروع کنیم طولانی که برسد به خود خدا هم سفرم باش مرد زندگی... پ.ن.حدود 60 ساعت پیش با این مرد وارد زندگی م...
یک عاشقانه ی آرام
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 0:16
دلم یک زندگی آرام می خواهد. یک عاشقانه ی آرام. این که هر روز صبح بلند شوم نماز صبح با تعقیبات بخوانم و بین الطلوعین ورزش کنم و صبحانه بخورم و بچه هایم را که خیلی باتربیت هم هستند بفرستم بروند مدرسه. همسرم هم برود سر کار. خودم هم یک کار زنانه ی خوب داشته باشم. کتاب هم بخوانم. فیلم هم بینم. وبلاگ هم ب...
نیستی
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 0:16
نیستی اما هنوزم کنارمی نیستی اما هنوزم اینجایی روزی صدهزار دفعه می میرم اگه احساس کنم تنهایی....
ماه من
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 0:15
اگر می خواهی برو اما بگذار لحظه ی رفتن من بند پوتینت را ببندم هر شب به ماه نگاه کن و لحظه ای خاطر مرا زنده کن و بدان که شب های من بی تو حتی ماه هم ندارد...
راز
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 0:15
همه چیز خوب و آرام بود. تا اینکه یک روز علی، همسر عزیزش، آرام و آهسته، در گوشش چیزی را زمزمه کرد و از او قول گرفت که راز را به هیچ کسی نگوید تا موقعش برسد. انگار راه نفسش بسته شده بود. یک راز بزرگ روی سینه اش سنگینی می کرد. بغض کرد. احساس می کرد سنگینیِ راز، قلبش را متلاشی میکند. _آقا، کاش هیچ وقت ا...